ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

حکایتی دیگر در 13 ماه و 29 روزگی تو

دُخی جونم این 3 هفته اخیر با خیلی اتفاقات ریز و درشت همراه بود این دندون های خوشگلت بدقلقی خودشون را داشتن و تورو حسابی اذیت کردن یکی از دندونای بالات در اومده و کاملا رشد کرده و یکی دیگش هنوز سر جاش مونده قیافت هم که شده دیدنی حال مزاجت هم که شده گلاب به رویتان ...باز خدا را شکر دو روزه بهتر شدی اما هم پدر من در اومد هم خودت بی تاب بودی زمان ایستادنت هم بیشتر شده و دور تا دوره خونه با کمک گرفتن از وسایل خانه مثل مبل و میز و دیوار و شوفاژ و غیره  پیاده روی میکنی ( هنوز نمیتونی کامل راه بری ) ولی  به اندازه 2 قدم رو میتونی راه بری جای نگرانی نیست که هنوز راه نیافتادی ، اینجوری که روایت میکنند...
13 خرداد 1390

تصویری از تو روزی که بدنیای ما پا گذاشتی

ترمه جونم این عکس 2 ساعت بعد از تولدت در بیمارستان از تو گرفتم من روی تخت خوابیده بودم و تورو کنارم در تخت مخصوص نوزادان گذاشته بودند اینقدر از بودنت ذوق میکردم که چشم ازت بر نمیداشتم...این ثبت نگاه من به تو از مانیتور دوربین عکاسی هست ، درست ساعت :   ** 9.40 صبح یکشنبه 15 فروردین 1389**   ...
11 خرداد 1390

حکایتی جدید از تو

اینقدر خوابندن تو برامون مهم شده و من ضربه های ریز نوازشگری به پشتت میزنم که از ریتم اون ضربه بخوابی که این کار شده ملکه ذهن تو داری مدام همه چبز رو میخوابونی....... از جعبه دارویی که عکس  بچه روی آن هست تا بشقاب و انواع اسباب بازی ها و بسته بیسکویت و  خلاصه در حال خوابندن همه اشیاء هستی هر از گاهی هم من و بابات رو میخواهی بخوابونی آخه این هم شد زندگی ..............دوستت داریم ..........................  1 خرداد 1390 ...
10 خرداد 1390

دیروز بابات ، من و تو در یکسال و سی و هفت روزگیت

دُخی جونم دیروز  صبح  با حس خوبی شروع نشد ، بازم مرور خاطرات آزار دهنده کسایی که ادعای مهربونی و محبتشون میشه و جز آزار دادن به من و بابات کاری دیگه ای بلد نیستن....خیلی راحت پا روی اونچه که حق بابات بوده  پا گذاشتن و یک آب هم روش...البته قبول دارم ظالم اونیه که بذاره حقشو بگیرن و خوب بابات آدمی نیست که سنگینی تنگ نظری رو تحمل کنه و ابنه که میسپاره به زمان که یک روزی به موقع جواب بده......................به هر حال صبح دیروز حالم  خوب نبود ، انواع جیغ ها و گریه هایی که جون باباتم به لبش رسونده بود هم سر داده بودم  ولی  در نهایت آروم شدم....بد تر از همه اینکه سر و کله اون جماعت هم ناغافل ...
10 خرداد 1390