حکایتی دیگر در 13 ماه و 29 روزگی تو
دُخی جونم این 3 هفته اخیر با خیلی اتفاقات ریز و درشت همراه بود این دندون های خوشگلت بدقلقی خودشون را داشتن و تورو حسابی اذیت کردن یکی از دندونای بالات در اومده و کاملا رشد کرده و یکی دیگش هنوز سر جاش مونده قیافت هم که شده دیدنی حال مزاجت هم که شده گلاب به رویتان ...باز خدا را شکر دو روزه بهتر شدی اما هم پدر من در اومد هم خودت بی تاب بودی زمان ایستادنت هم بیشتر شده و دور تا دوره خونه با کمک گرفتن از وسایل خانه مثل مبل و میز و دیوار و شوفاژ و غیره پیاده روی میکنی ( هنوز نمیتونی کامل راه بری ) ولی به اندازه 2 قدم رو میتونی راه بری جای نگرانی نیست که هنوز راه نیافتادی ، اینجوری که روایت میکنند...
نویسنده :
عاشق اصالت سرزمینم ایران
18:59
اولین عکس سام وترمه در کنار هم
ترمه جون اینجا تو٣٢ روزت بود و سام (پسر خاله مریم)٤٠روزش 16 اردیبهشت89 ...
نویسنده :
عاشق اصالت سرزمینم ایران
18:38
دخترم وقتی صد روزه شدی
هر روزت برای ما خاطره هست فرقی نمیکنه چندمین روز زندگیت باشه هر روزش مثل روز تولدت هست ...
نویسنده :
عاشق اصالت سرزمینم ایران
18:27
سه ماهگی ترمه و سام به روایت تصویر
ترمه وسام در سه ماهگی + صوفیا جون ...
نویسنده :
عاشق اصالت سرزمینم ایران
17:28
یک عکس یادگاری سه نفره در 18 خرداد 89
از چپ به راست : سام51 روزه ** صوفیا ** ترمه 43 روزه ...
نویسنده :
عاشق اصالت سرزمینم ایران
16:26
تصویری از تو روزی که بدنیای ما پا گذاشتی
ترمه جونم این عکس 2 ساعت بعد از تولدت در بیمارستان از تو گرفتم من روی تخت خوابیده بودم و تورو کنارم در تخت مخصوص نوزادان گذاشته بودند اینقدر از بودنت ذوق میکردم که چشم ازت بر نمیداشتم...این ثبت نگاه من به تو از مانیتور دوربین عکاسی هست ، درست ساعت : ** 9.40 صبح یکشنبه 15 فروردین 1389** ...
نویسنده :
عاشق اصالت سرزمینم ایران
15:58
اولین حضور تودرروز سالگرد عروسی من و بابات
7 اردی بهشت 1389 **دخترم اینجا 23 روزت بود ...
نویسنده :
عاشق اصالت سرزمینم ایران
15:58
حکایتی جدید از تو
اینقدر خوابندن تو برامون مهم شده و من ضربه های ریز نوازشگری به پشتت میزنم که از ریتم اون ضربه بخوابی که این کار شده ملکه ذهن تو داری مدام همه چبز رو میخوابونی....... از جعبه دارویی که عکس بچه روی آن هست تا بشقاب و انواع اسباب بازی ها و بسته بیسکویت و خلاصه در حال خوابندن همه اشیاء هستی هر از گاهی هم من و بابات رو میخواهی بخوابونی آخه این هم شد زندگی ..............دوستت داریم .......................... 1 خرداد 1390 ...
نویسنده :
عاشق اصالت سرزمینم ایران
2:02
دیروز بابات ، من و تو در یکسال و سی و هفت روزگیت
دُخی جونم دیروز صبح با حس خوبی شروع نشد ، بازم مرور خاطرات آزار دهنده کسایی که ادعای مهربونی و محبتشون میشه و جز آزار دادن به من و بابات کاری دیگه ای بلد نیستن....خیلی راحت پا روی اونچه که حق بابات بوده پا گذاشتن و یک آب هم روش...البته قبول دارم ظالم اونیه که بذاره حقشو بگیرن و خوب بابات آدمی نیست که سنگینی تنگ نظری رو تحمل کنه و ابنه که میسپاره به زمان که یک روزی به موقع جواب بده......................به هر حال صبح دیروز حالم خوب نبود ، انواع جیغ ها و گریه هایی که جون باباتم به لبش رسونده بود هم سر داده بودم ولی در نهایت آروم شدم....بد تر از همه اینکه سر و کله اون جماعت هم ناغافل ...
نویسنده :
عاشق اصالت سرزمینم ایران
1:44










